تصمیم داشتم اینجا فقط از اتفاقای خوب زندگیمون بنویسم اما انقد ناراحتم که بیخیال او تصمیمم شدم...
امروز با کلی ذوق و شوق از اینکه بعد دو روز باز از سرکار با هم میایم خونه ما و تا فردا صبح پیش هم هستیم روزمو گذروندم، با این که خیلی کار داشتم اما همش داشتم لحظه شماری می کردم که ساعت 5 بشه و بشینم توی سرویس ور دلت....
همه چی خوب بود و تو با یه خبر خوش مربوط به بنیاد نخبگان سوپرایزم کردی و من چقدر ذوق کردم از تعریفایی که توی اون نامه ازت شده بود و چقد افتخار کردم بهت مثل همیشه و فقط خدا میدونه من اون موقع که داشتم نگات می کردم چقدر لذت می بردم...
هوووووووم
اما از اون جا که نباید همیشه خیلی خوب پیش بره تو توی گوشیم تلگرام نجمه رو دیدی که به جای هر عکسی، عکس شوهرشو گذاشته بود، این کار از روز ازل واسه من و تو ذهن من کار قشنگی نبوده و تا اینو گفتم تو یجوری ناراحت شدی که انگار من بدترین حرف دنیارو زدم....
اصن فرض کنیم که بدترین حرف دنیارو زده باشم ... هادی مگه من زنت نیستم؟ مگه عشق زندگیت نیستم؟ آخه تا این حد نامهربونی؟ مگه من چی گفتم؟
بخدا دارم ار ناراحتی دق میکنم .... هرچی هم میام سمتت بیشتر نامهربونی میکنی
بخدا اصن دیگه موندم چیکار کنم بابایی ....
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:46 توسط زر |
برچسب:
نویسنده: بهراد کوشکی
برچسب:
نویسنده: بهراد کوشکی